درست در نیمه شب اوّلین ماه فصل پائیز، پسری به دنیا آمد که بعدها روح من در کالبدش جان گرفت. پسری که "سالار" نامیده شد.
من سالار، متوّلد: بیست و ششم مهر ماه در شیراز، دیوانهای هستم گریزان از عقل، فرشتهای هستم رانده شده از بهشت و اینها همه ممکن نیست جز با پلیدی و سیاهی.
و اینجا خانهی من است، آری مطرود همه عالم شدهام، دردی نیست، شکایتی نیست، همه عشق است و شراب. آری من هم روزی عاشق بودهام.
عشق تعریفی ندارد. نمیتوان ترجمه یا تفسیرش کرد، نمیشود گرفت یا بخشیدش، مبنا ندارد، واحد ندارد نمیتوان اندازهاش گرفت. مبدا یا مقصدی ندارد. شروع و پایانش یکیست. شرط نمیپذیرد. رنگ نمیگیرد. بویی ندارد. شیرین نیست امّا دلپذیر است. براق است. روان است، سیال است. نفوذ میکند امّا نفوذناپذیر است. گرم نیست امّا میسوزاند. سرد نیست امّا منجمد میکند. منعکس میشود، عشق جریان دارد. منتقل میشود و بیمار میکند. عشق نشانه ندارد. درمان ندارد. دارو ندارد. عشق پیوسته است، اعتمادپذیر است، خستگی نمیشناسد یکسره امید است. تازه است. کهنه نمیشود. عشق غریبه است آمّا سریعتر از آنچه باور کنی آشنا میشود. گذشته و آیندهاش نامعلوم است. برندهای ندارد. پیروزی و شکستش یک نتیجه دارد. عشق مهمان نمیشود، میزبان است. عشق دستور نمیپذیرد، فرمان میدهد و قدرت نمایی میکند. هرکس همانطور که دوست دارد میبیندش.
عاشق دیوانه نیست. ترّحم نمیانگیزد. اشتباه نمیکند و ضرری نمیزند. عاشق شیفته است. فراموشکار است. بخشنده است. میبخشد و فراموش میکند. عاشق محو میشود. گم میشود و از پیدا شدن هراس دارد. عاشق شجاع است و در عین شهامت فرار میکند. عاشق از خود میگریزد و نمیخواهد به منطق مجالی برای نمایش بدهد. عاشق بیگانه است. سنتها را میشکند و ارزشی نمیشناسد. عاشق به زبان بیگانهای سخن میگوید و در دنیای درونی خودش زندگی میکند. در ظلمت چیزهایی میبیند که مردم عادی در روشنایی نمیبینند. این چنین است که طرد میشود. عاشق منزوی میشود. قرنطینهاش میکنند تا بیماری درونش را گسترش ندهد. محصورش میکنند تا چشم مردم به خندهها و گریههایش عادت نکند.
اینها را برایت گفتم تا اگر مرا دیدی که تنها سر میکنم هرچند که در میان هزاران انسان گم شدهام، دیوانه خطابم کن، به من ناسزا بگو، احمق بخوانم امّا هرگز مپرس که غریبه کیست، و چرا مطرود است...

