Network Friends

ناتور ü
گوربان ü
فاطی ü
رویای بهار ü
باران تابستانی ü
نقطه پایان ü
میرزا پیکوفسکی ü
مطرود . نت ü
مطرود ü
Old Fashion ü
امیدانه‏های امید
عصیان
فالشیست
Contrast
بی‏سرزمین‏تر از باد
ماسو
کدخدا عکاس‏باشی
Cofee Mix
دل‏نامه
مهرواژ
یک قلب می‏تپد
استفراغ
سیمرغ
سپنتا
از پشت یک سوم
زهرا
شب‏نویس
شراب سیاه
بیلی و من
خیال
قوز بالای غوز
چرت و پرت
Iranian Idiot
سرزمین تنهایی
Sun joon
سنجاقک
تولدی دیگر
نگاه نو
الیزه
kiosk-waiting
My Inner Tramp
گل‏های کاغذی
تادانه
چند قدم نزدیک‏تر به خدا
آیلار
به‏آئین
من و سایه‏ام
شیمز
Silent land
مسافر کوچولو
آقای وبلاگ
ای هفت سالگی
Ameile
J.O.Z.E.P.H
کاهو سکنجبین
نیت دریا
دی‏ناز
شمال از شمال غربی
نازلی
ابریشم
لولیان
Long Life Games
یوتا
ییلاق ذهن
SHoUT
P30geek
ته خط
فردا می‏آید
بی‏بی باران
دندون یه آدم مرده
وحیدو
دیهور
شاپرک‏ها
داریوش کبیر
مهستا
از خود به خویش
نیمه‏ی پنهان
شهره
پننده
گل پسر
نیکولو پاگینینی
نگین شیراز
دل‏نوشته‏ها
سولی‏لوگ
شب بارونی
روژ
از خلیج همیشه فارس
پرت
Hades's Fairy Tales
سورئالیست
خودکشی
جمعه شب‏ها بی‏قرارم
سیاه و سپید
تیگلاط
مریم بانو
هیاهوی دلتنگی
قرنی از باران
مداد سیاه
گل‏شب‏بو
مگه مهمه
سولفا
نقابی برای خدا
Bielinoch
کاملا آزاد
انحنای فکر من
چقدر خوب بود اگه
هیس
آستانه
معجزه‏ی رنگین کمان
یاداشت‏های یک پزشک
آسمان کوچک
نقطه ته خط
لنگه کفش پاره
مازی
تنهای آبی
کایا فرنود
طعم گس خرمالو
نوار چسب
آغاز راه
Original.30n
در کوچه‏های بی‏قراری
ارتفاع صفر

درست در نیمه شب اوّلین ماه فصل پائیز، پسری به دنیا آمد که بعدها روح من در کالبدش جان گرفت. پسری که "سالار" نامیده شد.
من سالار، متوّلد: بیست و ششم مهر ماه در شیراز، دیوانه‏‏ای هستم گریزان از عقل، فرشته‏ای هستم رانده شده از بهشت و این‏ها همه ممکن نیست جز با پلیدی و سیاهی.
و اینجا خانه‏ی من است، آری مطرود همه عالم شده‏ام، دردی نیست، شکایتی نیست، همه عشق است و شراب. آری من هم روزی عاشق بوده‏ام.
عشق تعریفی ندارد. نمی‏توان ترجمه یا تفسیرش کرد، نمی‏‏شود گرفت یا بخشیدش، مبنا ندارد، واحد ندارد نمی‏‏توان اندازه‏اش گرفت. مبدا یا مقصدی ندارد. شروع و پایانش یکیست. شرط نمی‏‏پذیرد. رنگ نمی‏‏گیرد. بویی ندارد. شیرین نیست امّا دلپذیر است. براق است. روان است، سیال است. نفوذ می‏کند امّا نفوذناپذیر است. گرم نیست امّا می‏‏سوزاند. سرد نیست امّا منجمد می‏کند. منعکس می‏شود، عشق جریان دارد. منتقل می‏‏شود و بیمار می‏کند. عشق نشانه ندارد. درمان ندارد. دارو ندارد. عشق پیوسته است، اعتمادپذیر است، خستگی نمی‏‏شناسد یک‏سره امید است. تازه است. کهنه نمی‏‏شود. عشق غریبه است آمّا سریع‏‏تر از آنچه باور کنی آشنا می‏شود. گذشته و آینده‏اش نامعلوم است‏. برنده‏ای ندارد. پیروزی و شکستش یک نتیجه دارد. عشق مهمان نمی‏‏شود، میزبان است. عشق دستور نمی‏پذیرد، فرمان می‏‏دهد و قدرت ‏نمایی می‏کند. هرکس همان‏طور که دوست دارد می‏‏بیندش.

عاشق دیوانه نیست. ترّحم نمی‏انگیزد. اشتباه نمی‏کند و ضرری نمی‏زند. عاشق شیفته است. فراموش‏کار است. بخشنده است. می‏بخشد و فراموش می‏کند. عاشق محو می‏‏شود. گم می‏شود و از پیدا شدن هراس دارد. عاشق شجاع است و در عین شهامت فرار می‏کند. عاشق از خود می‏‏گریزد و نمی‏‏خواهد به منطق مجالی برای نمایش بدهد. عاشق بیگانه است. سنتها را می‏‏شکند و ارزشی نمی‏‏شناسد. عاشق به زبان بیگانه‏ای سخن می‏‏گوید و در دنیای درونی خودش زندگی می‏کند. در ظلمت چیزهایی می‏بیند که مردم عادی در روشنایی نمی‏‏بینند. این‏ چنین است که طرد می‏‏شود. عاشق منزوی می‏‏شود. قرنطینه‏اش می‏‏کنند تا بیماری درونش را گسترش ندهد. محصورش می‏‏کنند تا چشم مردم به خنده‏ها و گریه‏‏هایش عادت نکند.

این‏ها را برایت گفتم تا اگر مرا دیدی که تنها سر می‏کنم هرچند که در میان هزاران انسان گم شده‏ام، دیوانه خطابم کن، به من ناسزا بگو، احمق بخوانم امّا هرگز مپرس که غریبه کیست، و چرا مطرود است...


   
 


این دریا
گریه‏ی ماهیانی است که
در گریه‏هایشان شناورند
روزی اگر گریه‏هایشان را
فراموش کنند...


هر عشق یک ترانه‏ی بیداری
است در خاموشی حضورم
حرف مرا بفهم یا
برای عشق زبانی تازه پیدا کن


همیشه نگاهی را باور کن
که وقتی از ان دور شدی
در انتظارت بماند


قشنگ‏ترین لحظه‏هایم را با
سخت‏ترین دقایق‏ات عوض می‏کنم


سرمشق‏های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم‏ها یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
امّا خدای مهربان را یادمان رفت


آدمیزاد هرچه انسان‏تر می‏شود
چشم به راه تر می‏شود
این حقیقت زیبایی است
که همواره می‏درخشد


می‏توانم کنار تو باشم
و باز بی آواز از کنار
این همه همهمه بگذرم


فکر می‏کردم تو را دیدم
یک تولد، یک شروع
در غروب آشنایی


دلم لب می‏خواهد
لب‏هایت را به من بده
می‏خواهم آنها را بشکافم
و درونشان کلماتی بریزم
که محتاج شنیدنشان هستم
از لب‏های تو


به هر تار جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست


برای شنا کردن در جهت مخالف
رودخانه قدرت و جرات لازم است
و گرنه هر ماهی مرده‏ای می‏تواند
در جهت جریان آب حرکت کند


من از طعم تصنیف در متن
ادراک یک کوچه تنهاترم، بیا
تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی
من بزرگ است و تنهایی من
شبیخون حجم ترا پیش‏بینی نمی‏کرد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share